تاریخیدسته‌بندی نشده

موسی نیشابوری وقلعه طبس

 

موسی نیشابوری پس از ملاقات با حسن صباح تمایل پیداکرد که به قلعه طبس برود به شرف الدن طوسی گفت مرا به قلعه طبس بفرست .شرف الدین به او گفت هرزمان که خودرا مهیای این سفر کردی به من بگو تا تورابه آنجا بفرستم.موسی گفت من تا سه روز دیگر آماه می شوم شرف الدین نامه ای به اوداد وگفت این نامه را به شخصی که از قلعه خارج می شود بده و منتظر جواب نامه بمان وسعی نکن که اورا تعقیب کنی که قطعا کشته خواهی شد.چون نگهبانان نمی دانند که تو فدائی هستی یابرای جاسوسی رفته ای و می خواهی راه قلعه را پیدا کنی.موسی پس از اینکه به پای کوه رسید دید که هیچ راهی برای ورود به قلعه وجود ندارد اگر یک قشون صدهزارنفری برای تسخیر قلعه حمله کند محال است که بتوانند خودرایبه قلعه ب رسانند.قلعه طبس از نظرموسی بسیار تسخیرناپذیرتراز قلعه الموت بودموسی طوری ازمشاهده قلعه متفکر و مبهوت شده بود که اصلا متوجه گذرزمان نشددید نزدیک غروب است وهنوزکسی از قلعه به سمت اونیامده است درهمین حال مردی به سمت او آمد وپرسید کیستی؟موسی گفت مسافری هستم از نیشابورنامه ای آورده ام از طرف شرف الدین طوسی سپس نگهبان نامه را از او گرفت وبه موسی گفت همین جا منتظر بمان.موسی ازشدت خستگی خوابش برد.شب از نمیه گذشته بود که نگهبان دنبالش آمدواورا به سمت قلعه برددرمیان راه دست برتخته سنگی نهاد ودرب قلعه باز شد سپس بعد از وارد شدن دررابست از پله های مارپیچ بالا رفته وبرفراز قلعه رسیدند موسی کمی استراحت کردسپس نگهبان اورا به اتاقی برد وگفت استراحت کن تا صبح فرداتوراپیش شیرزاد قهستانی ببرم فقط درابتدا این را بدان آب این قلعه از راه بارش باران وبرف تامین می شودوبسیارگرانبهاست سپس نگهبان رفت.صبح موسی رابه نزدشیرزاد قهستانی بردندشیرزاد از او پرسید ای جوان فدایی مطلق شدن بسیاردشوار است موسی جواب داد هیچ دشواری نیست که همت مرد بر ان غلبه نکندسپس شیرزاد پرسید تو ریاضت را در چه می دانی؟موسی جواب داد ریاضت تحمل درد بدون جزع کردن است وقتی آهن تفته روی بدن می گذارند فریاد نزنی یازمانی که خنجری برتو می زننددم برنیاوری.شیرزاد گفت نه ای موسی این ریاضت نیست ریاضت این است که تو برهوا وهوس خود غلبه کنی سپس شیرزاد گفت ای موسی اگر بخواهی فدائی مطلق شوی نمی توانی تشکیل خانواده بدهی آیا این را می دانی؟موسی گفت بله من برای فدائی مطلق شدن به اینجا آمده ام سپس شیرزاد به اوگفت امروز برووکل قلعه را بادقت نگاه کن تافردا.موسی رفت ودید که قلعه هیچ راه خروجی نداردواز چهارطرف پرتگاه های مخوفی قلعه را محاصره کرده است موسی به اتاق خودبازگشت تا استراحت کندتا فردا که شیرزاد دوباره اورا احضارکند وتکلیف اورا مشخص نماید.

منبع:کتاب خداوند الموت نوشته پل آمیر

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا