تاریخی

پیکی از خراسان

 

سواری غبارآلود وارد شهرالموت شد واز مردم پرسید دارالحکومه کجاست مردم دارالحکومه را که ارگ الموت بود رابه آن پیک نشان دادندسوارراه خودراادامه داد وخودرابهقلعه رساند خواست وارد شود ولی نگهبان قلعه ازورودش ممانعت کردوگفت مگر نمی دانی کسی حق نداره سواربراسب به قلعه وارد شود سوار گفت نه من از راهی دور آمده ام واز رسوم شما بی اطلاع هستم از طوس می آیم حامل نامه ای مهم برای خداوند الموت هستم.نگهبان گفت تاغروب آفتاب نمی توانی اوراببینی خداونددر طول روز کسی را نمی پذیرد.صبرکن هنگام غروب وقتی اوبرای نمازبه مسجد می رود اوراببین ونامه ات را بده.سوار گفت ما نمی توانم تا غروب صبر کنم هرچه سریعتر باید نامه را به خداوند برسانم.نگهبان گفت پس به داخل قلعه برو ونامه را به محمود سجستانی بده تا او نامه را به خداوند برساند.سوار اسبش را بیرون ارگ بست وداخل شد وقتی وارد قلعه شداز عظمت ارگ حیرت زده شداو تصور نمی کرد که قلعه ای که او شنیده بود آنقدربزرگ وباشکوه باشدودارای این همه عمارت متعدد باشدپیک به محمود سجستانی رسیدو گفت من از جانب شرف الدین طوسی می آیم وحامل نامه ای مهم هستم که باید هرچه زودتر آنرابه خداوندالموت برسانم.محمود گفت خداوند تا غروب آفتاب کسی را به حضور نمی پذیردنامه را به من بده تا به او برسانم سوارگفت این نامه ازسمت شرف الدین طوسی و بسیاربااهمیت است اگر کسی جز خداوند الموت ازمضمون آن آگاه شود فتنه بزرگی بوجود می آید.محمود می دانست که شرف الدین طوسی استاد دانشگاه نظامیه در خراسان می باشداماازمرتبه اودرفرقه باطنیه خبرنداشت.سوارگقت یک نشانی از سوی شرف الدین طوسی آورده ام آن را به خداوند الموت نشان بدهیدشاید من رابپذیرددستدرجیبش کردویک حلقه فلزی که وسط آن یک ستاره پنج شاخه داشت درآوردوبه محمود سجستانی دادمحمود حلقه را گرفت وبعد از عبورازراهروهای طولانی واردیک اتاق شدمردی مشغول تحریربوداز محمود پرسیدچکارداری؟محمودحلقهرابه اودادوگفت پیکی از طوس ازطرف شرف الدین طوسی آمده است ومی خواهد خداوندراببیند.آن مردکه عنوان داعی داشت حلقه را گرفت ونزد حسن صباح رفت وپس از چند دقیقه بازگشت وگفت خداوند فرمودند که آن پیک را بی درنگ سمت من بیاوریدسپس محمود دوباره راهروهای طولانی را بازگشت وبه پیک رسیدوبه او گفت که خداوند تورا احضار کرده است با اینکه محمودسالهادرخدمت خداوند الموت بود ولی هنوز از تمام اسرار اطلاع نداشت ولی دانست که آن حلقه یک علامت رمز بوده است.چون خداوند درروز کسی را به حضور نمی پذیرفت ولی ابن بار حاضرشد به طوراستثنا این پیک را ببیند.پیک نزدخداوند رسیددودست برسینه نهاد وسرفرودآورد.حسن صباح پرسیدنام تو چیست؟پیک گفت ای خداوند من نام من موسی نیشابوری است.حسن صباح پرسید دارای چه مرتبه ای هستی؟پیک جواب دادفدایی هستم.سپس نامه را گرفت و خواند((از طرف داعی بزرگ شرف الدین طوسی،خطاب به حجت الاسلام خداوند الموت ،بعدازحمدو ثنا اطلاع می دهد که در ماه شعبان هذ السنه(امسال)خواجه نظام الملک جهت سرکشی از مدرسه نظامیه به خراسان می آیدواگر خداوند اراده نماید می توان درآن موقع بسهولت شراورادفع کرد.جواب را به وسیله همین پیک که از فدائیان است بفرستید.حسن صباح از پیک پرسید آیا تو سواد خواندن ونوشتن داری؟پیک گفت بله ای خداوند حسن صباح پرسید درکجا تحصیل کرده ای؟پیک جواب داد در مدرسه نظامیه خراسان.حسن صباح پرسید وضع فرقه باطنیه در مدرسه نظامیه چگونه است.پیک گفت ای خداوند به شما اطمینان می دهم که امروز مدرسه نظامیه بزرگترین مرکز تعلیمات وتبلیغات فرقه باطنیه شده وتمام طلاب آن نیز عضوفرقه باطنیه هستند.حسن صباح پرسید آیا حسن صباح از مضمون این ناه به تو اطلاعی داد؟پیک گفت خیر خداوند.حسن صباح گفت سال گذشته بیست وچنج فدایی داشتیم ولی گزارش امسال هنوز به من نرسیده است.پیک گفت تعداد فداییان امسال بیشتر شده است من خود نیز یکی از آنها هستم.حسن صباح گفت آیا تو می دانی قلعه طبس کجاست؟موسی گفت بله در کوهستانی بین شهر بشرویه و شهر طبس است.حسن صباح گفت آن یکی از قلاع غیر قابل تسخیر مادرایران است.کسانی که درآن قلعه تحت ارشاد قرار می گیرند نورد اعتمادکامل من هستندودارای وفاداری غیرقابل تزلزل(سست شدن) می باشند.حسن صباح در جواب نامه شرف الدین طوسی نوشت((تاقیامت صبرکنید))سپس به پیک گفت سلام مرا به شرف الدین طوسی وتمام پیروان برسان و بگو روز رستگاری نزدیک است.پیک نامه را گرفت وپس از خداحافظی الموت را به مقصد طوس ترک کرد.حسن صباح به کار خود ادامه داد تاغروب که طبق معمول برای نماز به مسجد رفت وپس از بازگشت زود خوابید چون می دانست که صبح روز بعد تمرین جنگی بافدائیان ورفقا دارد.

منبع:کتاب خداوند الموت نوشته پل آمیر

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا