چیزی که موسی در انتظارش نبود

  صبح شد موسی نیشابوری مشاهده کرد که مردم پس از خواندن نماز شروع به ورزش وتمرین جنگی کردند شخصی نزد موسی آمد وبه او گفت که داعی بزرگ تورا احضارکرده است.موسی به نزد شیرزاد رفت شیرزاد گفت ای موسی تو از دیروزفرصت داشتی تا قلعه را بشناسی و نظر خودرا اعلام کنی موسی گفت با قطعه آشنا شدم سپس شیرزاد گفت آیا اکنون میل داری که هوی وهوس را در خود بکشی؟موسی جواب داد بله ای زبر دست سپس…

بیشتر بخوانید
3
اشتراک‌گذاری

پاداش برای سرحسن صباح

 بعد از خواندن نماز طبق معمول حسن صباح به یاران گفت بنشینید وخودبرخاست وگفت ای پیروان باطن امروز وقتی از صحرابرگشتم خبررسید که وزیراعظم خواجه نظام الملک برای سرمن قیمت تعیین کرده است وعده داده است که هرکس سربریده من را برای اوببرد دویست هزاردینارپاداش دریافت خواهد کرد.واگرکسی کمک کند تا سربازان اومرا دستگیر نمایند نیز همین پاداش راخواهد داد.ای مومنین کالبد من دارای ارزشی نیست ومن از مرگ بیمی ندارم ولی می ترسم که کارم ناتمام بماند ای رفقا…

بیشتر بخوانید
2
اشتراک‌گذاری

پیک بد خبر

 چنین رسم بود زمانی که پیکی که حامل خبر بد بود به منطقه ای واردمی شد اسب خودراسیاهپوش می کرد تا مردم متوجه بشوند که خبر بدی درراه است واز شنیدن ناگهانی خبر شوکه نشوند.پیک ساهپوش وارد الموت شد و خودرابه ارگ رسانید سپس درخواست کرد تا نامه مهمی را به خداوند الموت برساندنگهبان نامه را گرفت وبه داعی بزرگ رسان اونیز نامه را به نزد حسن صباح برد.نامه از سمت داعی بزرگ کردستان وکرمانشاه بودکه موضوع طاعون سال 555هجری…

بیشتر بخوانید
1
اشتراک‌گذاری

موسی نیشابوری وقلعه طبس

  موسی نیشابوری پس از ملاقات با حسن صباح تمایل پیداکرد که به قلعه طبس برود به شرف الدن طوسی گفت مرا به قلعه طبس بفرست .شرف الدین به او گفت هرزمان که خودرا مهیای این سفر کردی به من بگو تا تورابه آنجا بفرستم.موسی گفت من تا سه روز دیگر آماه می شوم شرف الدین نامه ای به اوداد وگفت این نامه را به شخصی که از قلعه خارج می شود بده و منتظر جواب نامه بمان وسعی نکن…

بیشتر بخوانید
2
اشتراک‌گذاری

پیکی از خراسان

  سواری غبارآلود وارد شهرالموت شد واز مردم پرسید دارالحکومه کجاست مردم دارالحکومه را که ارگ الموت بود رابه آن پیک نشان دادندسوارراه خودراادامه داد وخودرابهقلعه رساند خواست وارد شود ولی نگهبان قلعه ازورودش ممانعت کردوگفت مگر نمی دانی کسی حق نداره سواربراسب به قلعه وارد شود سوار گفت نه من از راهی دور آمده ام واز رسوم شما بی اطلاع هستم از طوس می آیم حامل نامه ای مهم برای خداوند الموت هستم.نگهبان گفت تاغروب آفتاب نمی توانی اوراببینی…

بیشتر بخوانید
0
اشتراک‌گذاری

حسن صباح که بود؟

  حسن صباح آن زمان یک مرد 35ساله ،بلند قامت ،زیبا ،چشمانی سیاه ودرشت،صورت بیضوی ودهانی کوچک وخوش ترکیب بودوقتی برای صحبت کردن دهان می گشود دندان های منظم وسفیدش  از سلامتی مزاج او حکایت می کرد.پیروان اودرشهرالموت وحوالی آن زندگی می کردند وهرگز نام اورا بدون علی ذکره السلام (بریاداودرودباد)برزبان نمی آوردند.آنها در یک منطقه کوهستانی زندگی می کردند از آب وهوای سالم استفاده می کردند وهمگی دارای بنیه قوی ومزاجی سالم بودند.روزی حسن صباح برای نماز خواندن قیام…

بیشتر بخوانید
0
اشتراک‌گذاری

داروفروشان الموت

محمود سجستانی وعلی کرمانی تولید کننده وعمده فروش داروبودند.محل سکونت آنها الموت نام داشت منطقه ای واقع در جنوب غربی دریای مازندارن که یک منطقه کوهستانی به شمارمی آید،دردامنه کوه های الموت آبادی هایی وجود داشت و کشاورزان روستا هنگامی که فرصت داشتند در کوه های اطراف گیاهان دارویی را جسنجو می کردند و به محمود سجستانی که یکی از مباشرین حسن صباح بود می فروختند.او هم پس از مرتب کردن وبسته بندی داروهارابه شهرهای نزدیک ودور مثل ری،اصفهان،کرمان،خراسان و…صادر…

بیشتر بخوانید
0
اشتراک‌گذاری

درباره کتاب خداوند الموت

بنام خدا کتاب خداوند الموت نویسنده:پل آمیر ترجمه:ذبیح اله منصوری این کتاب حاوی یک دوره از تاریخ ایران است که ما تصور می کردیم درباره آن اطلاعات زیادی داریم ولی با خواندن این کتاب باارزش متوجه می شویم که قسمتی از وقایع واخبار آن برما مجهول بوده است.در این کتاب می خوانیم ،مبدا تاریخ فرقه اسماعیلیه بر ما معلوم نیست وبعد از اینکه هلاکو برقلاع اسماعیلیه مستولی گردید تمام آثار مکتوب را از بین بردند وهرزمان که حکومت های وقت…

بیشتر بخوانید
0
اشتراک‌گذاری